سلام
این شاید آخرین پست باشد. راستش دیگه نوشتنم نمیاد. نمی تونم مثل یه سری از وبلاگ ها بیام
و اینجا چرندیات بنویسم. بشینم از روی تزویر فقط خدا خدا کنم، ترجیح میدم این حرفها سر سجاده
نمازم و بین خودم و خدای خودم زده شود. از این همه ریا و ریاکاری خسته شدم. حرف
تازه ای ندارم. در این فضای سیاست زده و ناامن چیزی برای نوشتن ندارم. یعنی از
حرفهای تکراری بدم میاد. اینکه من بیام اینجا و از اوضاع آشفته ایرانم بگم
اصلا خوشحالم نمی کنه. خوشحال نمی شم که ا.ن دوباره سوتی بده و چرندیات بگه
بعد من بیام اینجا بنویسمش. مایه آبروریزی است تا خوشحالی. اینکه همه دارن همدیگه
رو می کشن، اینکه بین به اصطلاح بزرگترهای مملکت اختلاف افتاده و هر کدوم می خوان
دوره حکومت خودشون رو بیشتر کنن، اینکه هر روز به همه چیزم توهین بشه، اینکه تمام
جاهایی که می خواندمشان فیلتر بشن، اینکه دو کلام حرف حساب نشه زد، اینکه یه بیمار
روانی که یه زمانی همکلاسی ات بوده بیاید به خاطر عقده ای بودن و بیمار بودن، و از همه
مهمتر کند ذهن بودن و به خاطر اینکه عقایدم با عقایدش نمی خواند، در وبلاگ مزخرف تر
از خودش مسائل شخصی من را بازگو کند،و خیلی به خاطر های دیگر ...... ،
همه اینها حالم را به هم میزند.
خسته ام از اینکه بترسم روی زمین راه بروم یه موقع کسی اشتباها اسید نپاشد،
بروم بین زمین و آسمان (پل عابر پیاده) یکی بیاید با چاقو ۵۰ قطعه امکند،
بروم آسمان با هواپیماهای فوق مدرنمان کله پا شوم. فعلا امن ترین جا همین اتاق خودم است .
همچنان گاهی می آیم و وبلاگ های مورد علاقه ام را می خوانم. اگر حرف جدیدی برای
گفتن بود می نویسم، و اگرنبود خواننده باقی می مانم و به کارهای عقب مانده ام می رسم.
شاید هم نشستم و برای کنکور ارشد شروع کردم به درس خواندن.
خداحافظ
