هر چی دلم میخواد مینویسم . یه وقت به کسی بر نخوره.

سلام

این شاید آخرین پست باشد. راستش دیگه نوشتنم نمیاد. نمی تونم مثل یه سری از وبلاگ ها بیام

و اینجا چرندیات بنویسم. بشینم از روی تزویر فقط خدا خدا کنم، ترجیح میدم این حرفها سر سجاده

نمازم و بین خودم و خدای خودم زده شود. از این همه ریا و ریاکاری خسته شدم. حرف

تازه ای ندارم. در این فضای سیاست زده و ناامن چیزی برای نوشتن ندارم. یعنی از

حرفهای تکراری بدم میاد. اینکه من بیام اینجا و از اوضاع آشفته ایرانم بگم

 اصلا خوشحالم نمی کنه. خوشحال نمی شم که ا.ن دوباره سوتی بده و چرندیات بگه

بعد من بیام اینجا بنویسمش. مایه آبروریزی است تا خوشحالی. اینکه همه دارن همدیگه

رو می کشن، اینکه بین به اصطلاح بزرگترهای مملکت اختلاف افتاده و هر کدوم می خوان

دوره حکومت خودشون رو بیشتر کنن، اینکه هر روز به همه چیزم توهین بشه، اینکه تمام

جاهایی که می خواندمشان فیلتر بشن، اینکه دو کلام حرف حساب نشه زد، اینکه یه بیمار

روانی که یه زمانی همکلاسی ات بوده بیاید به خاطر عقده ای بودن و بیمار بودن، و از همه

مهمتر کند ذهن بودن و به خاطر اینکه عقایدم با عقایدش نمی خواند، در وبلاگ مزخرف تر

از خودش مسائل شخصی من را بازگو کند،و خیلی به خاطر های دیگر ...... ،

همه اینها حالم را به هم میزند.

خسته ام از اینکه بترسم روی زمین راه بروم یه موقع کسی اشتباها اسید نپاشد،

بروم بین زمین و آسمان (پل عابر پیاده) یکی بیاید با چاقو ۵۰ قطعه امکند،

بروم آسمان با هواپیماهای فوق مدرنمان کله پا شوم. فعلا امن ترین جا همین اتاق خودم است .

همچنان گاهی می آیم و وبلاگ های مورد علاقه ام را می خوانم. اگر حرف جدیدی برای

گفتن بود می نویسم، و اگرنبود خواننده باقی می مانم و به کارهای عقب مانده ام می رسم.

شاید هم نشستم و برای کنکور ارشد شروع کردم به درس خواندن.

خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 1:53  توسط محبوب 

خدا نکنه کسی آدم رو اینطور دوست داشته باشه. آخه این چه جور دوست داشتنیه که به نام دوست داشتن،

بری روی پل عابر بزنی دختر مردم رو سلاخی کنی. اونم دانشجوی دانشگاه علامه رو.

منطق این دوست داشتنها چیه؟ به خدا نمی فهمم. چی داره به سر جوونای مملکتمون می یاد.

آخه کسی که دانشجوئه، این همه درس خونده تونسته دانشگاه قبول بشه، اونم علامه،

باید اینقدر نفهم باشه که با جواب رد از طرف یه دختر، این فاجعه رو به وجود بیاره.

 جنبه و ظرفیت ما کجا رفته؟ آخه در مورد یه آدم عادی و بی سواد یا لمپن حرف نمی زنیم که،

داریم در مورد قشر دانشجوی مملکت حرف می زنیم.

ناسلامتی چند سال دیگه همین آدما جایگزین افراد فعلی می شن.

خیلی بابت این اتفاق ناراحتم. یه دختر جوون با هزار تا امید و آرزو،

الان باید سینه قبرستون خوابیده باشه. چرا چون یه آدمی به اصطلاح دوستش داشته.

 دوست داشتنت بخوره تو سرت.

البته این مسئله که مهسا هم دانشگاهی خودمون بود، هم در این امر بی تاثیر نبود.

البته درسته که اون رو نمی شناختم ولی بالاخره دانشگاه علامه ای بود دیگه.

سرم درد می کنه،

دوست نداشتم بعد از مدتها که نبودم این جوری برگردم.

ولی وقتی این قصه رو شنیدم نتونستم بی تفاوت بمونم.

----------------------------------------------------------

نمی توان گریست

چرا که نیست چاره ای

چرا که چاره من و تو گریه نیست

و ناسزای مرگ و سیلی سکوت

برای گوش پرده پوش ما

سزاتر از صدای خنده های زندگیست

نمی توان گریست نه نمی توان گریست

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 16:5  توسط محبوب  | 

یه بنده خدایی که سن و سالی هم ازش گذشته بود و نتونسته بود توی دو

دوره یارانه هاش رو بگیره می گفت: من میخوام ببینم که این دو دوره یارانه ی

من چی شده؟ کی خورده؟ چرا به من نمیدن و حقم رو خوردن.

و خلاصه کلی ناله و نفرین می کرد چند روز پیش می گفت :

 آه من بالاخره اینا رو گرفت. افتادن به جون هم.. بس که من نفرینشون کردم.

خلاصه کلی خوشحال بود که بین علما اختلاف افتاده و همه می خوان خلافت

رو برای خودشون موروثی کنند

داشتم فکر می کردم اگه بخواد همه این نفرین هایی که در حق اینا میشه

 دامنگیرشون بشه، چه خبر که نمی شه؟؟؟؟؟؟

تا شب هم دوام نمیارن.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 9:50  توسط محبوب  | 

حدود یه هفته ای میشه سایت دانشکده مون (دانشکده علوم اجتماعی) قطع شده.

اول فکر کردیم طبق معمول مشکلات فنی پیش اومده ولی بعد کاشف به عمل اومد که

دانشگاه پول شرکت مربوطه رو نداده و ..............

حالا رئیس دانشگاهمون(جناب حجت الاسلام شریعتی) بودجه گرفته شده از وزارت علوم رو

 مازاد تشخیص میده و پس میفرسته............

این است احوالات بزرگترین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 10:37  توسط محبوب  | 

قرار است سال جدید با تغییر و تحول همراه باشد. تغییراتی را که در مورد

خودم دادم بماند، می خواهم در مورد وبلاگ هم تغییر ایجاد کنم.

تغییر اول و بنیادین تغییر نام وبلاگ است. تا اینجای قضیه کاملا همه

چیز حل شده، اما قسمت کوچکی از قضیه باقی مانده و آن هم این است

که چه نامی را جایگزین به سراغ من اگر می آئید.... کنم. از یکی دو تا از

دوستانم کمک خواستم اسم هایی را پیشنهاد دادند ولی به دلم ننشست.

حالا هم دارم فکر میکنم... فعلا در حال فکر کردن هستم.

راستی جدایی نادر از سیمین را دیدم، فوق العاده بود.

دیدنش را به همه توصیه می کنم. توصیه ام را جدی بگیرید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 10:0  توسط محبوب  | 

این متن نوشته خودم نیست، ولی حرف من هم همین است....

اخراجی های ۳ اکران شد...

 اگر تا پيش از اين، ديدن فيلم هاي اخراجي ها، تنها يك بي تفاوتي

پنهان به نظر مي رسيد، امروز، به سينما رفتن و ديدن اين فيلم، به سخره گرفتن آشكار

رنج و خون جوانان رشيد اين مملكت است.
 

اگر يك لحظه هم وسوسه شديد اين فيلم را در سينما ببينيد،‌  به اولين قطره اشكي فكر كنيد

كه با ديدن صحنه مرگ ندا در چشمتان جوشيد، به سهراب و سهراب ها، به اشكان فكر كنيد.

اگر ژست جديد ده نمكي كمي نرمتان كرد،‌به شهيد عزت ابراهيم نژاد فكر كنيد

كه مظلومانه در روزهاي 18 تير 78 كشتندش، به مجيد توكلي و

صدها يا هزاران زنداني شناخته شده و شناخته نشده اي فكر كنيد

كه روزهاي جواني شان ( و شايد بهترين روزهاي جواني بهترين جوانان اين مرز وبوم)

در پشت ميله ها، زير هشت باتوم ها و در اعتصاب غذا دود مي شود.

اگر باتومي خورده ايد،‌به درد و تحقير آن بيانديشيد، اگر مي دانيد گاز اشك آور چيست،

اگر سال پيش فهميديد باروت چه بويي دارد، اگر قلبتان هنوز مي تپد و

برايتان بي تفاوت نبودن هنوز مفهومي دارد، از كنار اين دلقك

رقصاني ده نمكي، بي صدا بگذريد، ديگران را نيز تشويق كنيد بي صدا بگذرند.

اگر خيلي هم دلتان براي قيافه ننگين شريفي نيا

(كه در مراسم تحليف احمدي نژاد حضور داشت) تنگ شده است

و هنوز مشتاقيد فيلم اخراجي هاي 3 را ببينيد، چند روزي بعد از اكران آن،

 از دستفروشان بخريدش.

بياييد فرياد برآوريم، ما به جلادانمان پول نمي دهيم و ديگران را نيز ترغيب كنيم.
——————————————————————————————-
پي نوشت: اين مطلب را هر كسي هر جايي كه دلش خواست كپي كند.

اطلاع رساني كنيد، به اين اكتفا نكنيد كه خودتان فيلم را نمي بينيد،

خيلي از افراد هستند كه مشتاقند فيلم را ببينند اما تنها با چند جمله مي توان آن ها را از

ديدن اين فيلم منصرف كرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا هم ارزش خواندن را حتما دارد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 19:18  توسط محبوب  | 

تحویل که می شود انگار همه چیز می ایستد.حتی ماهی تنگ بلوری.

 نمی دانم چرا تمام شور و ذوقم برای رسیدن عید قبل از عید است و به محض رسیدنش

 همه چیز برایم تمام می شود. دیگر راه به را به بابا لیست خرید نمی دهم. فریادهایم کمتر می شود.

 و از این همه تمیزی خانه که شاید سالی دو بار بیشتر اتفاق نمی افتد اصلا لذت نمی برم.

دلم مسافرت هم نمی خواهد ولی باید بروم. اصلا دلم امسال چیزی نمی خواهد. سر تحویل سال

نمی دانم اصلا باید چه دعایی بکنم؟ به جز چند دعای کلیشه ای چیز دیگری به ذهنم نمی رسد.

 امسال بیشتر به ماهی های قرمزی فکر می کنم که در این ایام

 یکی به یکی می میرند و کسی هم به فکرشان نیست. شاید یک نسل کشی از ماهی ها را

ما ادمها انجام می دهیم که خیلی به کسی بر نمی خورد. عید برایم شده حدود 20 روز

 استراحت بدون حرف و حدیث. که البته اگر بگذارند. و البته استرس درسهایی که می مانند

و این ترم آخری نمی دانم با انها چه کنم؟عید همه مبارک. امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

این امید را هم برای خودم هم دارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 21:48  توسط محبوب  | 

الان که دارم این را می نویسم یه آهنگ به شدت ناامید کننده دارم توی گوشم صدا میده،

از اون آهنگایی که اگه آدم جوّگیری باشی فوری هزار تا فکر بد از جمله خودکشی میاد تو ذهنت.

اما من از اون جوّگیرها نیستم. ولی بازهم حالم بد است. به خاطر تمام چیزهای بد دنیا اما

شاید بدترینش این باشد که دارم یک دوست خوب را از دست می دهم. نه اینکه بخواهم،

 اما شرایط دارد طوری پیش می رود که او را از دست بدهم. هیچ وقت حس مالکیت نسبت

به او نداشتم. ولی خیلی دوستش داشتم. متفاوت با تمام پسرانی که در زندگی ام دیده بودم.

هیچ وقت از این حس هایی که اکثر دخترا در قبال یک پسر دارند نسبت به او نداشتم.  

 من حتی به کسی که باید نسبت بهش حس مالکیت می داشتم ، این حس را نداشتم!!!!!

فقط یک دوست خوب بود. شاید از برادر نزدیکتر. دوستی که هر وقت، هر جا ، از هر کی که

 دلم می گرفت، هر جا توی زندگی ام کم می آوردم همه جا بود . من هم  خود به خود شماره اش

را می گرفتم و چه حس آرامش دلنشینی نصیبم می کرد صدایش. اما حالا دارم فکر می کنم اگر

 روزی ازدواج کند یا ازدواج کنم باز هم می توانم به همین راحتی از ارامشی که نصیبم می کرد

 لذت ببرم؟ بعید می دانم. قبلا خیلی بیشتر وابسته بودم به او، اما دو سه ماه قبل به توصیه

 دوستان دخترم که شاید حسودیشان می شد به او، به این همه تاثیری که رویم داشت،

به این که چقدر تمام برنامه هایی را که برایم می ریخت اجرا می کردم یا حداقل راجع بهش خیلی

 فکر می کردم، تصمیم گرفته بودم به هر دلیلی تماس نگیرم. تماس هایم کمتر شد،

 اما هر وقت دلتنگش می شدم بازهم شماره اش را می گرفتم. اما امروز دارم فکر می کنم چقدر

 سخت است که یک دوست خوب را به بهانه ازدواج از دست بدهی. از ازدواجی که بخواهد

 دوستی ها  را به هم زند بدم می آید.

-----------------------------------------------------------------

پی نوشت: فکر می کنم متنم بی نهایت بی سر و ته شد. اما حرف دل بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 22:42  توسط محبوب  | 

از مدت ها پیش، جسته و گریخته درباره بیماران NA و نیز چگونگی خوددرمانی

آنان شنیده بودمامروز در منزل یکی از بستگانم یکی از این بیماران را دیدم که

به گفته خودش در "گام دوازدهم"بود.

 از سخن گفتنش در شگفت شده و در دل خود تحسینش کردم. برای خودش فیلسوفی شده بود.

بی آنکه بداند از مفاهیم فلسفه اگزیستانسیالیسم و گنوسی ایسم و عرفان مسیحی استفاده می کرد

و چه خوب از "خودشناسی" مولوی نادانسته خبر داشت. مفاهیم و کلماتی در سخنانش بود که

در دایرةالمعارف خاص آنان معنا داشت و بس. معتاد گمنام، قدم، ره­جو، راهنما، کلاس های قدم،

جلسات باز، سنت، و  مفاهیمی از این دست که برای اولین بار بود می شنیدم.

 در میان همه کلماتش  دو نکته از همه جذاب­تر بود: 1) او می گفت در مسلک

 ما (بیماران NA ( نه ایدئولوژی افراد

 مهم است و نه گرایش های سیاسی- اجتماعی و نه سایر تمایلات آنان؛ آن­چه مهم است آن است

که ما خود را بیمار می­دانیم و باید تنها درباره بیماریمان سخن بگوئیم و

بس. یعنی آنچه مورد

توافق ماست بیمار بودن ما و تصمیم ما به درمان خویش است. 2) او تأکید داشت هر بدی و

 مشکلی که به ما می رسد از خود ماست. بدی هایی که به ما می رسد ناشی از آلودگی های ماست.

وقتی ما خودمان در درون گرفتار آلودگی هستیم طبیعی است که رفتار نادرست از

ما سرخواهد زد و به دنبال آن بلا بر ما وارد خواهد شد.

نکته اول از سخنان او من را به یاد " اخلاق پسا گفتمانی" هابرماس انداخت و

نیز "گفتگوی ایده آلی" کهاو از آن سخن می گوید؛ یعنی گفتگو بدون هنجارها و داوری های پیشین

و گفتگو در نهایت صداقت و راستی و بدون تزویر. نکته دوم او نیز من را به یاد گفته ای

از عیسی مسیح انداخت. آنجا که او با تأکید بر لزوم طهارت درون می گوید

" انسان از درون خود نجس می شود و نه از برون".

از نگاه این جماعت، معتاد آن نیست که به دود اعتیاد دارد. برخی از مردم از درون

معتادند گرچه هیچ وقت لب به سیگار هم نمی زنند. این شبیه همان حرفی است که

عیسی می زند و می گوید

برخی از مردم در دل زناکارند گرچه هرگز مرتکب این عمل نشده اند.

او می گفت مهم نیست ما که هستیم و چه باوری داریم و یا اصول ما درست است یا خیر،

مهم این است که این اصول جواب داده و بیماران زیادی را درمان کرده است.

او راست می گفت. درستی مهم نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 23:36  توسط محبوب  | 

رييس جمهور در مراسم هفدهمين سالگرد انتشار روزنامه ايران:‌
امروز هيچكس جز ملت ايران حرفي براي گفتن در عرصه جهاني ندارد

به نقل از سایت ایسنا

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدای من: برای توهم دادن به یک سری ادمها، حد و مرز نگذاشته ای؟

اخر توهم تا چه حد!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 2:51  توسط محبوب  |